من ناب ترین کلام عاشقانه را
جایی کنج گنجه خاطرات کودکی
پشت پستوی دلدادگی های جوانی
بالای تیک تاک ساعت زندگی
و زیر بالش نرم پیری
پنهان کرده ام
خلاصه ترین حرفهای دلم را
گاهی لرزش لب ها
گرمی دست ها
و سنگینی پاهایم
تکرار کرده اند
اما چشمهایت 
پروانه های باغ نگاهی است
که یک کتاب سکوت را
به پلک به هم زدنی 
نجوا میکنند
تو آری تو
تو بهتر از هرکس  
پیغام قاصدک ها را
ترانه های زنجره ها را
دلدادگی سنجاقک ها
و سر سپردگی مترسک ها را
می فهمی
زیرا چشمهایت
هنوز خمارند از مستی پیاله شوق
و لبهایت

سرخ اند از شراب هوس زندگي

تو آری تو
خوب می فهمی

یک پیاله چای 
کنار رباعی خیام
چه خوب می‌چسبد

تو آری تو
خوب می دانی 
کاغذهای مچاله و خودکار روی میز
چیستی های یک عاشق را 
کجا تاراج برده اند

تو آری تو
خوب می بینی
آدمها چه بد آوار می شوند
در گریبان چه کنم های خویش
وقتی که بازار بورس دلدادگی 
به یک حراج نامحدود خیانت
فرو می ریزد
و شب صبح نمی شود
 مگر با سنگینی پوک های  سیگار
                        و پلک های انتظار

تو آری تو 
میدانم
دیرگاهی است

شانه هایت را گم کرده ای در باد
می بینم
گیسوانت را

تاب داده ای در جیوه گی آیینه های نگاه

من آری من
تنها اما
نشسته ام پای درخت
سایه ها را می‌شمارم به واحد برگ
و می دانم
 باز شب می آید
باز تو سردت می شود
باز تندباد میشود
سایه میمیرد 
و باز
 پتک سیگار است و چشم بوف و سکوت دشت


و ماه

گاهی هست گاهی نیست


ما بی اندازه محتاجیم به قامت یار
 بی تاب دیدار
دلواپس سرانجام كار


ما بی اندازه ایم در گزاره ی تکرار

تكرار مي شويم در خرد شدن هاي بسيار

خرد شدن هاي بي تكرار

خرد شدن هايي از جنس دلواپسي پس از ديدار

خراب شود اين روزهاي آوار

    ديوا، پنجره ، ديوار

من بي اندازه محتاجم

                             به ديدارت اي يار

اي گزاره بي تكرار