آی لیلی

آی لیلی، روستای ما بیا،

مردم اینجا خوب عاشق می شوند

خون لاله در رگ گلهای ماست.

یاسها با تو شقایق می‌شوند

آی لیلی بی قرارم کرده ای

بی تو دارم بوی باران میدهم

همچو مجنون نیستم دیوانه ات

من تو را می‌بینم و جان میدهم

آی لیلی طاقت افسردگی

در فراق تو ندارم زودتر

اخم کن، کاسه ای بشکن که تا

در نگاهت جان سپارم زودتر

اردیبهشت ۱۴۰۲

باد

گنده لاتی میکنی باد خزان
گرد و خاکی کرده ای در کوچه مان

سوت زن از لابلای پنجره
سر مکش در خانه تنهایمان

سوز دارد دست سردت بی وفا
نیست رحمی در تو با سوته دلان

سرد و گرم دهر میفهماندت
باد بودن به بود یا بادبان

گرد باد از فعل خود در پیچش است
وقت کردی دفتر تاریخ خوان

قصه ی باد است و تندیهای او
داستان کهنه گردن کشان

اردیبهشت ۱۴۰۴

صبح

شرشر گنجشک در دالان صبح
اشک شبنم بر رخ گلدان صبح

جیرجیرک ناله ی شبگیر کرد
از سر شب تا خود الان صبح

واق سگ‌های ده و بانگ خروس
از سحر با نیّت اعلان صبح

ای که گفتی هیچ در هیچ است "دهر"
ای که گفتی هیچ باشد این جهان
چشم بگشا تا که بینی جان صبح

چند روزی دور مان از شهر دود
تا شوی در ده خدای خان صبح

اردیبهشت ۱۴۰۴

شعر بغض غریب بی‌نشان

گاهی مرا وا می‌نهی در بین این لولی‌وشان
شب گرد چشمان توام، من را کنار خود نشان


گاهی رهایم می‌کنی، بی‌رهنمایم می‌کنی
پیرم ندارم پای دل، تا گیرم از رویت نشان


گاهی به شهر زاهدان، گه بین صوفی‌وارگان
آنان چنان قوم یهود، اینان چنین هوهوکشان


می‌سوزم و می‌سازم و می‌دوزم این رختی که بخت
کرده تنِ چشمی که می‌‌ریزد شرار خونفشان


شاید مرا گم کرده‌ای، مانند مردم کرده‌ای
مردم میان مردمت، من را به پیش خود نشان


حال عجیبی دارد این دیوانه‌‌ی بی‌آشیان
شوریده‌ای بی‌خانمان، در جان او آتشفشان


شاید همین یک بیت را روزی به پایت ریختم
با عشق تو باریده‌ام از آسمان‌ بس کهکشان


با گیسوانت کاشکی آخر به زنجیرم کشی
یک شانه می‌خواهد فقط بغض غریب بی‌نشان

بهمن 1403

مزرعه عشق

ای دوست همی دانم و دانم که ندانی

دزدانه نگه کردنم و عشق نهانی

اینجا گنه است عشق، مگو تا که مپرسند

اذناب حراست ز مبانی و نشانی

با صورت نازی که تو را هست به زودی

یورش ببرد ارتش هیتلر به جهانی

من کودک مظلوم مسلمان فلسطین

تو ارتش صهیون یهودی زمانی

تا تاول پای دلم از زخم پوتین است

اوکراین بشود عاقبت عشق و جوانی

من ارتش کورش بشوم هم نتوانم

تا فتح کنم قلعه قلب تو به آنی

اما سخن این است که در مزرعه عشق

عاشق بشو، تا نقش مترسک نستانی

ای اهل نظر گرچه تهی دست‌ترینم

در دست شما من بشوم درّ یمانی

آذر ۱۴۰۳

نازنین

نازنینم غزل سوخته می‌خواهی تو؟

مصرع چشم به در دوخته می‌خواهی تو؟

رنگ پاییزی و یک پنجره‌ی بارانی

نگران، چهره‌ بر‌ افروخته می‌خواهی تو؟

زندگی قاعدتاً کاسبی آموختن است

عاشقی درس نیاموخته می‌خواهی تو؟

برزخی در سرم افتاده پشیمان بشوم

شاعر "مکتب واسوخته" می‌خواهی تو؟

قایقی رفته به دریا که ترا صید کند

بادبان از تن خود دوخته می‌خواهی تو؟

عاشقی کرد دل و هیچ نیاورد بدست

این دل و آنچه که اندوخته می‌خواهی تو؟

پاک گوهر - ۲۷ آبان ۱۴۰۳

به مناسبت روز تولدم

تقدیم به دخترم

🇮🇷 https://eitaa.com/pakgohar

┄┅═✧❀💠❀✧═┅┄

غزه

ویرانه تر از غزه اگر هست بگویید تشبیه کنم حال دلم را به همان شهر

زخم دل من کهنه تر از جنگ جهانی است

تازه مکنش دلبرکم با نمک قهر

من کودک مظلوم مسلمان فلسطین

تو دولت کودک کش عفریت پری چهر

من در هوس ضاحیه و ساحل بیروت

حیف انکه یهود تو کند لذت ما زهر

با تیغ نگاه تو و خون دل عاشق

باید بنویسند که افّ لک یا دهر

2 آبان ۱۴۰۲

برایت چای می ریزم

کنارت یک بغل فنجان چای، انگار میچسبد

و رقص دود کام آخر سیگار میچسبد

میان نقشه های ذهن مالیخولیایی

لبی دزدانه از لبهای سرخ یار میچسبد

قلم بنویس بر کاغذ

بله ما دلبری داریم

که زیر بارش مهتاب

خیالت را بغل کرده

دلی تنگ و هوای بغض و ساز کوک و چشمان تری داریم

ولی حال خوشش این است

که از گیسوی تو عطر خوش دیدار می چسبد

برایت چای می‌ریزم

بجایت چای مینوشم

چه سرخ است چای لبهایت

چه داغ است چای دستانت

چه بغضی مانده در فنجان

چه اندوهی بخار چای دارد میکند پنهان

چه تلخ است چای وقتی که

نگاهم روی قاب خالی دیوار می چسبد

۳۰ دی ۱۴۰۲

شعر مرگ مادر

مرد سبزی زیر بار غصه ی پاییز پژمرد

رنگ رنگ، برگ هایش ریخت ریز ریز تا مرد

مرد قصه چون صنوبر بود واندر برش دامان سبز آرزو, امید

همچو سرو آزاد بود از غم بهرام وز ناهید

لیکن این کوه کهن این سنگ سخت گرده زیر بار گران طاقت دوران

ناگهان افتاد تا افتاد چشمش به جسم لاغر و فرتوت مادر جان

سخت پایش سست شد دست و دلش لرزید

مادرش را دیگر او هرگز نخواهد دید

وای این لحظه را هرکس نیارد طاقت دیدن

لحظه ی ققنوس کشتن وز میان شعله همچون خویش زاییدن

شمع جان مرد می‌سوزد از این پروانه مادر، گرد شمع عشق پاییدن

لحظه ی رفتن فنا گشتن دوباره آفریدن خوب روییدن

طرح صورت زیبا

من طرح یک صورت زیبا کشیده ام
با تار و پود نرم و نازکی ازخجلت و بلوغ
گاهی خیال ترا قرض میکنم
در خلسه ای میان نی و تار و عود و دف
یک کاغذ مچاله و سیگار کنت
و یار،
آتش، شب و خلوت ساحل
چای زغالی و کتری بی قرار
یعنی تو میشود که بیایی و باز
دیدار تازه گردد و پایان انتظار

گدا

 

صحنه اول

از پمپ CNG که بیرون آمدم پیرمرد با ریشهای سفید و شارب بلند سر خم کرد :" به من کمکی کن، ضعیفم"

نگاهش کردم از سر دلسوزی و شفقت، آخه پدرم همیشه می گفت گدا را از در خونتون رد نکنید. به اندک پولی هم هست دست خالی نرود

سایه جلو ماشین را که پایین زدم نگاهی داخل ماشین کرد و گفت از نانت کمی بده

لهجه ترکی دلنشینی داشت

بهش تعارف کردم یه نصفه نان بربری بود خودم نصفه اش را خورده بودم. بقیه را دادم گفت نه یه کمی از نان بده. کمی از نان می شد اندازه یه کف دست که بهش دادم. با خودم گفتم عجب گدای سیری که صبح اول صبحی نانش را هم خورده اشتهایی نداره

2000 تومانش که دادم پول یه نان بربری هم نمیشد نان را 3000 تومان خریده بودم.

با خوشرویی از او دور شدم آفتاب گرمتر از همیشه به صورتم میخورد گرمایش اول صبح یک روز زمستانی میچسبید...

 

صحنه دوم

راه سلوک راه سختی است فقط به سجاده و تسبیح و ذکر  و ورد نیست. گاهی باید منیتت را لگدمال کنی. گاهی باید برای امر معاش آنمقدر بچزی تا جکرت جانت تفتیده شود آه که میکشی آه خالص باشد هویی که میزنی الله لا اله الا هو باشد. آن وقت است که خدایت را میبینی که می بیندت میخواهدت میگیردت و دست گیرت میشود . گفتم دست گیر .... آوخ از روزی گه دستگیری پیر خراباتم مرا خرب کرده و اکنون باید پیاده راه گز کنم و خلایق روزگار را دستگیری کنم. مثلا فلانی به دلم نشسته است طالب است اما خبر ندارد بروم حالش را خوب کنم. 

برو ای مرد لقمه نانی که دادی روزی امروزم میکنم و مرا قناعت به این لقمه نان کافی است. شاید گمان کنی که سیرم. آری سیرم نه سیر شکم. سیرم از دنیایی که پشیزی نمی ارزد و تو نمی دانی کهمن چه می گویم... حق نگهدارت

 

صحنه سوم

 

سرم به کار خودم بود گیج بودم از گذر عمر. زنم را تازه دیشب بستری کرده ام و امشب عملش می کنند. پولش را جور میکنم. امیدم بخدا. فقط بچه ها را چه کسی نگه دارد. ما که در این شهر تنهاییم. بچه سه ساله و شش ساله را کجا ببرم. اجاره را این ماه نمی دهم. صاحبخانه خودش میداند زنم مریض است. لابد درک میکند خرج بیمارستان بالاست. ماه دیگر با هم می دهم. امید بخدا

 

صحنه چهارم

ورزشم را کرده بودم که راننده سمند سفید رنگی داشت کمی تند می رفت مردی لاغر اندام و با موهای جو گندمی که کمی سرش هم خلوت بود سر پایین انداخته بود و از وسط خیابان رد میشد اصلا حواسش به سمند نبود. راننده را ندیدم اما انگار با گوشی حرف میزد او هم این بیچاره را ندیده بود.

سابیدگی لاستیک روی آسفالت حواس مرد را جمع خودش کرد میخکوب ایستاد میخکوب ماشین هم ایستاد به هم کمی خیره شدند. عابر پیاده سرش را پایین انداخت و دستش را بالا برد که مثلا ببخشید. راننده نگاهش را دزدید و رفت. 

 

خدا رحم کرد واقعا خدا رحم کرد خدا به هردو آنها رحم کرد که اول صبحی گرفتار نشدند....

 

راستی نان گرم بربری برای صبحانه چه خوب می چسبد یادم باشد بروم نانوایی پایتخت بخرم. 

زمستان اینجا خیلی سرد است همه سر به گریبان خودشانند. خدایا مردان راهت کجایند. نمیشد یکی مثل علامه حسن زاده اینجا زندگی میکرد؟

شيطان را پرسيدم...

شيطان را پرسيدم

گيرم كه قصدت فريب آدمي و دور شدن وي از نور جلال و جمال الهي است.

آدمي را ميشناسم كه

                            ابروي مسلمان ريخته 

                                                        مال رفيق تاراج برده

و جهت ريا و فريب عوام رحل اقامت در مساجد مومنان افكنده است!

همه اينان به كنار

چنان ظلمش گريبان مردي ضعيف را گرفت كه از درد چه كنم بيمار گشت و از زجر نداري نحيف شد و دخترك كوچكش يتيم 

دخترك را آواره اين خانه و آن خانه كردند تا اندكي كه بزرگ شد براي رها شدن از بار مسووليت او را به شويي دادند كه گويا جاي پدرش بود.

از او عروسك پلاسيده بستندند و لباس چروك بدادند كه برخيز رخت و لباس عروسي به در آر و به كلفت خانه شوي به در آي

موي شانه كردن پرهيز كن مگر شبانه هاي نيازِ شوي! روی بپوش و روی بساب

دخترک را آفت کهولت آن مرد و چرخ روزگار نامرد چنان ریش کرد که تا گمان مرگ برفت و چیزی ازکودکی در خاطرش مانده بود که کودکانی صغیر پیرامونش بدید.

دخترش را پاره دلش را به کلفتی زنی برد که با آن ظالم نسبتی داشت. روزی ظالم را در خانه این زن بدید و بند دلش پاره شد...

چگونه هم سنگ می باید کرد روزگار غدار را به آهی؟ ناله اش خسته تر از آن بود که تا پشت بام رسد چه رسد به عرش الهی

ای شیطان این مرد به اندازه کافی ظلم کرده بود و بود عطوفت ورحمت نچشیده بود. این تسلسل نحیف کشی درهیچ گود زورخانه ای رسم زورآزمایی نبوده و نیست ولو گودال جهنم جحیم شیطان رجیم ؟

تو برکین داغ بر دل مسکینان می نهی یا به مکر فریب آدمیان  میدهی؟

شیطان پوزخندی زد و گفت گیرم که کل جهان یکی مومن یک عابد یکی خداشناس نباشد من آنقدر فریب دهم و این زنجیزه مکر بگسترانم که داغ حرمان از جنات نعیم باز ستانم. خدای را داغ بر دل نهم که این خلایقت را میچزانم تا آهشان عرشت را بگیرد. سوزشان می دهم تا روزشان شب شود و ماهشان فروغی ندهد پارسایان شب زنده دار را. نعره مستانه عربده کشان بشود موذن مناره های خودپرستی شهر

می سوزانم

چون در پس آه بی صدای ضعیفان، کفر بی ایمانی تنوره میکشد. اتشم را ظالمان زمین برپا می کنند و فریادرسان مظلوم خاکستر.

من عاشقم که ظلم را ببینم ولو به خانمان سوزی دختری یتیم و مردی آبرودار

 

18/ابان/1400

ما بی اندازه ایم در گزاره ی بی تکرار

من ناب ترین کلام عاشقانه را
جایی کنج گنجه خاطرات کودکی
پشت پستوی دلدادگی های جوانی
بالای تیک تاک ساعت زندگی
و زیر بالش نرم پیری
پنهان کرده ام
خلاصه ترین حرفهای دلم را
گاهی لرزش لب ها
گرمی دست ها
و سنگینی پاهایم
تکرار کرده اند
اما چشمهایت 
پروانه های باغ نگاهی است
که یک کتاب سکوت را
به پلک به هم زدنی 
نجوا میکنند
تو آری تو
تو بهتر از هرکس  
پیغام قاصدک ها را
ترانه های زنجره ها را
دلدادگی سنجاقک ها
و سر سپردگی مترسک ها را
می فهمی
زیرا چشمهایت
هنوز خمارند از مستی پیاله شوق
و لبهایت

سرخ اند از شراب هوس زندگي

تو آری تو
خوب می فهمی

یک پیاله چای 
کنار رباعی خیام
چه خوب می‌چسبد

تو آری تو
خوب می دانی 
کاغذهای مچاله و خودکار روی میز
چیستی های یک عاشق را 
کجا تاراج برده اند

تو آری تو
خوب می بینی
آدمها چه بد آوار می شوند
در گریبان چه کنم های خویش
وقتی که بازار بورس دلدادگی 
به یک حراج نامحدود خیانت
فرو می ریزد
و شب صبح نمی شود
 مگر با سنگینی پوک های  سیگار
                        و پلک های انتظار

تو آری تو 
میدانم
دیرگاهی است

شانه هایت را گم کرده ای در باد
می بینم
گیسوانت را

تاب داده ای در جیوه گی آیینه های نگاه

من آری من
تنها اما
نشسته ام پای درخت
سایه ها را می‌شمارم به واحد برگ
و می دانم
 باز شب می آید
باز تو سردت می شود
باز تندباد میشود
سایه میمیرد 
و باز
 پتک سیگار است و چشم بوف و سکوت دشت


و ماه

گاهی هست گاهی نیست


ما بی اندازه محتاجیم به قامت یار
 بی تاب دیدار
دلواپس سرانجام كار


ما بی اندازه ایم در گزاره ی تکرار

تكرار مي شويم در خرد شدن هاي بسيار

خرد شدن هاي بي تكرار

خرد شدن هايي از جنس دلواپسي پس از ديدار

خراب شود اين روزهاي آوار

    ديوا، پنجره ، ديوار

من بي اندازه محتاجم

                             به ديدارت اي يار

اي گزاره بي تكرار

شعر نو: خواب کویر

دیشب که خواب کویر دیدم 

 

ماه نشسته بود

 

شعر میگفت

 

چای می ریخت

 

نی میزد

گاهي دلش كه مي گرفت ابرها را پس ميزد

اخم ميكرد باخودش حرف ميزد

 آه میکشید در دستگاه سه گاه 

من دلم شور میزد

 

 

 

از آسمان خيالت ستاره ای چیدم

شهابي فرود امد

خواب از چشم مرغ ياحق پريد

دلم پيش تو ميسريد

ماه مي پاييد

سكوتي عجيب در كوير مي غريد

 

از دور باد می آمد، 

سنگین بود و خسته 

با خودش صدا آورده بود

چيزي شبيه نارون پيچك موهايت

يا رقص گيسوانت در سحر نسيم

چونان غزل هاي بيد مجنون

يا رسم نسيم بر بوم جوي آب 

ماه ساكت بود 

دلم شور ميزد

باد مي آمد

و در گوش دشت چيزي مي گفت

چيزي شبيه فریاد فریاد فریاد

 

دلم لرزيد

 

باد شانه هايش بر زمين انداخت

پيش چشم ماه نشست

چايي ريخت

فورت كشيد و خوابيد

 

دلم فرو ريخت

ستاره ام خاکی شد

کویر شکست

ماه رفت

هوا ابری شد

قاصدك هاي باد لوليدند

مرغ شب ناليد

باد غلتيد و پاي آتش چاي 

دست دربغل  خوابيد

  دلم  سراپا ایستاده

چشم به ماه داشت كه رفت

گوش به نجواي صدا

كه فقط گفت از اين پس منم و حسرت و آه

تويي و اينهمه راه

و هر از گاه نگاه

 

ماه بر گشته بود

پي من بود كه باد

گفت كوير است ديگر

مُرده را خاك كنيد

و اگر حالي بود چاي دم كرده عجب ميطلبد

 

 

 

 

 

 

 

 

۲۵خرداد ۱۴۰۰

هي مي اايم و مينشينم و نگاه ميكنم و نميبينمت

باشد. نيا مثل خيلي قديما كه قاصدك مي اامد و خوشحال به يك خوش خبري بوديم و بي خبر از همه جا كه جايي خبري نيست

ما گنجشك روزيهاي نديدن دانه ايم سر پرچين خيال يك كاسه گندم و يك بغل بوي عطر ياس

دست بردار از سر بي كسي ما

بگذار خوابهاي كودكانه ام پشت پستوي خانه مادربزرگم برود تا ته همان روزنه نوري كه از سقف خانه ميزد تو و ستوني مخروطي از نور ميافتاد كف اتاق 

   و من مي رفتم فرو كه اين ذرات غلطان در نور چيستند و چرايند و ميرفتم تا غرقه شدن در خلسه گاه خواب

 

باشد نيا. تو كه نباشي ذرات مخروط نور هستند و خلسه خواب جايي نميرود اما ميشد خيالت را جاي معلق ماندن در فضا يا قايم ماندن پشت پرچينها و پستوها سراغ قاصدكي كه اامده بود را بگيرد و با او همان سمتي برود كه بوده اي. نشانش هم به همان نشان عطر ياس و بوي گندم

اشک ها و لبخندها

گریستن را دوست دارم خندیدن را هم. اما هربار که گریسته ام خنجر صدایم اسیر پنج دری حنجره بود و سکوت فریاد میکرد و سر بر می آورد و بر بلندبالای اشک‌ریختن آبرویم را پیش مردمان سنگدل میبرد. مردمی که گریستن را عار می دانند آدم خندان را بی وقار.

من اما هر بار گریستن را پرواز در خلا دیدم و سبکبار پریدم. بالا رفتم و در میان زلال شوراب سرشک، چیزی فراتر از لخته های چرکین دنیای دون دیدم. آری لختی هم از این لخته های چرک و کثافت دون دنیاپرستان رخت بربستن می ارزد. می ارزد که آرزو‌کنی کاش بودند همدمانی که با دم گرمشان پرواز میکردیم و پروایمان نبود از حرف و حدیثهای پشت سر این جماعت شیپور به دستِ سرنا به دهان...

اما به راستی چرا در این دوست داشتنهای متضاد خندیدن و‌ گریستن صدایت را گریه میبُرد، خنده اما قهقهه هایت را دوست دارد. قهقهه در قفای آنهمه دل شکستگی و بی کسی. گاهی لبخندِ یک لطیفه چنان به وجدت می آورد که دوست داری دستِ گرمِ دوست داشتنی اش را بگیری و با زبان بدن فریاد برآوری آی! پس چرا نشسته ای؟ پا شو! بلند بلند بر بلندای این فراز از زندگی به رقص آی و با رقاصه های واژگان مهرانگیزِ مهربانی گاهی هم سخیف بخند. برخیز، چونان موجی که از دریای پر تلاطم میتازد تا تازیانه زند بر هرچه سکون است و سکوت. 

کدام یک بیشتر می ارزد؟ غوغای قهقه های خندیدن با امواج پر انرژی صدا یا رویای پریدن و ‌پرواز بر بالهای بی حرفی؟

عاشقم بر لطف و قهرش من به جد

بوالعجب من عاشق این هردو ضد

                      مولانا

من هر دو را دوست دارم همانند بابایی که دست پسرش را گرفته و دخترش را بغل کرده است.

همانند مادری که نمیداند با چروک چهره ی ‌دخترانگی اش خداحافظی میکند یا به بزرگ شدن دلبندش سلام می کند.

من این دو را دوست دارم مانند شاعری که دل نمیکَند از کلافِ سر درگمِ رشته کلامِ دیوانِ شعرهایی که هنوز نگفته است.

من اشک ها و لبخندهای بسیاری را تجربه کرده ام اما نمیتوانم منکر شوم که اشکهای خودم را کمی بیشتر میپرستم و لبخندهایم را تحفه های کوچک زیستن بر این بوم هفت سنگ هفتاد رنگ میبینم. 

من اما هرگز نتوانستم اشکهای ترا ببینم. چشمان خیس بارانی برازنده نگاه من بود در بدرقه ی آخرین دیدار.

بِایستی و بدرودش بگویی، با همان حنجره قفل شده و هق هق بی صدا...

۷ فروردین ۱۴۰۰

 

 

 

 

 

 

 

 

همیشه هست

همیشه بود و همیشه خواهد بود. 

 

این ترکهای پای قوری گل سرخ سفره عصرانه من و توست که میماند و نمی رود.

این چاشنی شعر و چایی است که از چروک چشم من و بلور اشک تو یادبود بودنهای ما خاطراتی دارد 

دفتر خاطراتمان را باد برده است ورنه رقص نسیم لبخندت را هیچ دختر اردیبهشتی یاد ندارد

تلنگر احساس

من در سکوتم نهضت فریاد دارم       تصویر گیسوی تو را در باد دارم

من شاعر افتـاده در بنـد دوبیـتی     مصراعی از اوزان بی بنیـاد دارم

من هم میان کوله بار رفتن از خود     آهنگی از آن تیشه فرهآاد دارم

این آخرین باری که دردم را سرودم    دیدم که یک دفتر دل فریاد دارم

این بار از رسوایی چشمت نوشتم    مانند این صـدبار دیـگـر یـاد دارم

گاهی تلنگر میزند احسـاس تا من     یادم بماند خلقـــتـی آزاد دارم 

آذرماه 1398

کوه بلند محال

رفته بود

 

و من تنها بودم میان حجم خاطرات بی کسی

میان حرفه‌ای نگفته

رازهای نهفته

رفته بود تا من 

رفتنم راحت تر باشد

بامن نگفت که تا کجا با من است

او با من بود تا آخرین دم

دیشب که نشانه ای از او دیدم فهمیدم هنوز هم هست. 

هنوز همینجاست

در سایه

من به خیالم فراموش شده ام

او دفتر خاطراتش را کنار شعرهای کودکی من جا گذاشته است

زاینده رود، روایت خشکسالی عشقهای دهه هشتاد است

زاینده رود وقتی خشکید که زندگی صنعتی ما عاشق ماندن را یادمان نداد

آیا دانشگاهیان می توانند مدیران خوبی در مسند اجرا باشند؟

در پاسخ به این سوال که آیا یک فرد علمی می تواند مدیر اجرایی موفقی باشد باید پاسخش را مبسوطبیان کرد وگرنه هرپاسخ کوتاهی ولو دقیق می تواند باعث خلط مبحث شود و بهتر است که پاسخش را نداد.
پیش از این در مدیریت کشور بحث تخصص بهتر است یا تعهد مطرح شده است و دیده ایم که متخصصان کشور را به همین ترفند پاسخ کوتاه به بهانه از مستند تصمیم دور کردند و متعهدانه متخصصان کشور شدند و چه فاجعه ها که با تصمیم های مبتنی بر آزمون و خطا بر سر مملکت بار نیاوردند.
کودکی مان را هم با همین نوع سوال بیهوده به بیراهه کشاندند که علم بهتر است یا ثروت. و مضحکانه گفتند البته ثروت ثروت.
و دانش آموختگی را راه دیگری دانستند که منجر به تولید ثروت نمی‌شود و به همین جهت است که بسیار دیر سمت شرکت‌های دانش بنیان رفتیم و دانشگاه را به تدریس صرف محدود کردند و کارآفرینان از نبوغ ذاتی خویش بهره بردند نه از تجربه علمی دانشگاه.
سرتان درد نیاورم که داستان، داستانِ مرغ و تخم مرغ است که کدام بر دیگری مقدم است.
بنده میخواهم عرض کنم جدایی انداختن بین این دو مفهوم خیانت استراتژیک است زیرا مدیران اجرایی عمدتا از لشکر دانش آموختگان دانشگاهی در هراسند که مبادا بی تدبیری در تصمیماتشان را به رخ بکشند و دانش آموختگان دانشگاه چونان کودکان لوس درس بلد از اندک تجربه ی اجرا بی بهره و به کوه تجربیات علمی مدیران دانش آموخته تجربه دیده غربی متکی، ادعای صدمن یه غاز دارند.
آنچه که بدیهی است تجربه سازمانی خود یک دانش محسوب می‌شود که در ادبیات مدیریت دانش بسیار مورد توجه قرار می‌گیرد و در کنار دانش آکادمیک قرار می‌گیرد و برای یک مدیر که البته در معنای حقیقی آن بایستی دو دانش آکادمیک و سازمانی باهم باشد تا بتواند یک تصمیم علمی مبتنی بر واقعیت موجود سازمان اتخاذ کند ضرورتی اجتناب ناپذیرند.
مدیریت دانشگاه ها مشروط به آنکه فرمایشی نبوده باشند نمونه بارز این حقیقت است و ملاحظه فرموده اید اعضای هیات علمی دانشگاه که به سازمان متبوع خود آشنایی و اشراف داشته‌اند چه تصمیمات درستی گرفته اند و البته داریم مواردیکه به جای دانش مدرک گرفته و بجای تجربه و قابلیت از سفارش و قدرت به مدیریت رسیده باشند.
چیزی شبیه بعضی از نمایندگان مجلس و وزرای محترم کشور گامبیا که هم دکتر هستند هم بی تدبیر هم مدیر هستند هم رانت خوار هم نالایق هستند و هم دائمی.
والله اعلم

شهروند مسوولیت پذیر یا مطالبه گر

درباب اینکه واژه ها نه تنها توانایی رسانایی در ارسال محتوای پیام دارند و اگر نبودند خلاقیت انسان در جهان ارتباطات ناقص می شد و شاید حکمت آخرین معجزه الهی که در کتاب وحی با چیدمان واژه ها در کنار یکدیگر خلاصه شده است در همین باشد.

اما باید گفت این واژه ها نیستند که سربازان انسان در جهان گفت و گو و انتقال پیام اند. سربازانی که یا در مقابل واژگان مخاطب دست به اسلحه می برند یا با اقتدار و نمایش یک رژه نظامی زیبا صلابتشان را به رخ می کشند و دیپلماسی گفتگو را بر هر اقدام دیگریپیش اهنگ  میکنند.

بلکه گاه واژه ها در عالم تاثیر و تاثر، پیام آوران استراتژیک رفتارهای آینده بشرند.

نمی دانم چه کسی جنگ ستارگان را اصطلاح کرد 

چه کسی جهان دو قطبی را طرح کرد

اما به سن خودم اصطلاح گفتگوی تمدنها را به یاد دارم که انرژی مثبتی به فراسوی مرزهای ایران فرستاد و بار منفی جنگ طلبی ایران را کاست. 

شاید این جمله به اندازه یک ارتش از ایران محافظت کرد...

اما شهروند مطالبه گر نیز از آن واژه هایی است که می کوشد انسانها را طلبکار کند و بدون توجه به مسوولیتهایشان مواخذه کنندگان خوبی نسبت به رفتار دیگران باشند.

من می گوشم از اصطلاح شهروند مسوولیت پذیر استفاده کنم که در آن مطالبه گری نیز نهفته است

فرهنگ شهروندی

شبانه هایمان ازدحام است و روز هایمان کلاف سر در گمِ روزمره گی و چه کنم!
خیابان هايمان کفاف اینهمه ازدحام و تردد ها را نمی‌دهد.
نمیدانم مشکل از ماست یا حقمان است که خیابانی بخواهیم به پهنای آزادراه.
پارکینگ کنار خیابان نداریم، البته هست چهار ماشین آن‌طرف تر است.
کوچه هایمان کثیف است و زباله دارد و اصلا به ما چه که بچه همسایه مان آشغال می ریزد، خودمان رعایت نمی‌کنیم، خواهرمان پوشک بچه‌ها اش را برای گربه های محل تحفه آورده است.
تصادفات و مرگ و میر جوانانمان، شهرمان را سیاه پوش و عزادار کرده است و خیابان‌ها عرصه سکه‌ها تازی و تندروی و بی محابایی مردمانی است که گویا نمی دانند این پارچه های تسلیت، سرور عزای خود ماست که بر در و دیوار کوی و برزن زده‌اند.
ما مردمانی هستیم بی مسوولیت اما عاطفی، مردمانی که اخلاق را می پسندند اما آدابش را کمتر آموخته‌اند.
ناسزا را سزا نمی دانند اما ناروا در زبانشان جاری است. ناموسشان خط قرمزشان است اما نگاهشان از حیا رفتارشان از غیرت و مرامشان از مردانگی دور شده است.
کجای را اشتباه رفته که اهل ویل للمطففین شده ایم. کم فروشی می‌کنیم در کاسبی، کارگری، کارفرمایی، در اداره، مدرسه، خانه و خودمان را به کم فروشی عادت داده ایم و یادمان رفته است ما گوهر آفرینشیم.
ای کاش پیری میانمان فریاد می زد: ای مردم شهر، ای جماعت، لختی خودتان باشید که شیطان در لباس فریب و توجیه میانتان نشسته است. ازظاهر و زیور و تزویر رها شوید و دستان تهی پیشگاه خداوند منان را در قنوتتان به چشم باطن بنگرید که روز رستاخیز تهیدستان نامسلمان دین اسلام نباشید که شرمنده امام معصوم و رسول اکرم، امید به شفاعت داشته باشید و حق‌الناس ها از رحمت الهی محرومتان کند.
کاش همایشی بود تا مردم در آن گرد آیند و مسوولیت شناس شوند که این مطالبه گری بی مسوولیت پذیری ماست که ما را طلبکار عالم و آدم کرده است حال آنکه گرهِ کورِ کار، در ندیدن کردارها و گفتارها و اندیشه های خودمان است.
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما
گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست.
پاک گوهر

فرهنگ شهروندی

شبانه هایمان ازدحام است و روز هایمان کلاف سر در گمِ روزمره گی و چه کنم!
خیابان هايمان کفاف اینهمه ازدحام و تردد ها را نمی‌دهد.
نمیدانم مشکل از ماست یا حقمان است که خیابانی بخواهیم به پهنای آزادراه.
پارکینگ کنار خیابان نداریم، البته هست چهار ماشین آن‌طرف تر است.
کوچه هایمان کثیف است و زباله دارد و اصلا به ما چه که بچه همسایه مان آشغال می ریزد، خودمان رعایت نمی‌کنیم، خواهرمان پوشک بچه‌ها اش را برای گربه های محل تحفه آورده است.
تصادفات و مرگ و میر جوانانمان، شهرمان را سیاه پوش و عزادار کرده است و خیابان‌ها عرصه سکه‌ها تازی و تندروی و بی محابایی مردمانی است که گویا نمی دانند این پارچه های تسلیت، سرور عزای خود ماست که بر در و دیوار کوی و برزن زده‌اند.
ما مردمانی هستیم بی مسوولیت اما عاطفی، مردمانی که اخلاق را می پسندند اما آدابش را کمتر آموخته‌اند.
ناسزا را سزا نمی دانند اما ناروا در زبانشان جاری است. ناموسشان خط قرمزشان است اما نگاهشان از حیا رفتارشان از غیرت و مرامشان از مردانگی دور شده است.
کجای را اشتباه رفته که اهل ویل للمطففین شده ایم. کم فروشی می‌کنیم در کاسبی، کارگری، کارفرمایی، در اداره، مدرسه، خانه و خودمان را به کم فروشی عادت داده ایم و یادمان رفته است ما گوهر آفرینشیم.
ای کاش پیری میانمان فریاد می زد: ای مردم شهر، ای جماعت، لختی خودتان باشید که شیطان در لباس فریب و توجیه میانتان نشسته است. ازظاهر و زیور و تزویر رها شوید و دستان تهی پیشگاه خداوند منان را در قنوتتان به چشم باطن بنگرید که روز رستاخیز تهیدستان نامسلمان دین اسلام نباشید که شرمنده امام معصوم و رسول اکرم، امید به شفاعت داشته باشید و حق‌الناس ها از رحمت الهی محرومتان کند.
کاش همایشی بود تا مردم در آن گرد آیند و مسوولیت شناس شوند که این مطالبه گری بی مسوولیت پذیری ماست که ما را طلبکار عالم و آدم کرده است حال آنکه گرهِ کورِ کار، در ندیدن کردارها و گفتارها و اندیشه های خودمان است.
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما
گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست.
پاک گوهر

چای سرخ

من تا به رنگ چای تو مست شراب قرمزم
پرهیز وتقوا قصه است ظرفیت من زاهدی است
ترسم میان میکده لاجرعه بد مستی کنم
وانگه بگویی حاصل این چای سرخی که زدی است
بازار شام است دلبرم، تا دین نرفته دل برم
کاین شهره شهرآشوب ما از آب شنگولی بری است.
مست است و بی پیر است و می، فردای او مانند دی
پیرش گرفتاراست و وی از راه مانده قاطری است
بی ساربانی بی کسی است مقصد ندانی کافری است
من بی کس و بی دین اگر می نوشمی دردسری است
تو راه  خود راگم مکن دنبال این مردم مکن
لطف ازل گه در نماز و گاه ناز دختری است

اسفند 96

 

شک بد نبری

شبانه های ترا ای که در پی سحری
و از پگاهِ شُر شُرِ آوازِ سار باخبری
کسی که از سرآغاز مرغ شب نالید
از او بخواه که تو از صد ترانه خوبتری
سرت به درد نیاورده ماجرا گویم
منم همانکه برایش بهانه ی سفری
به یک نگاه تو من می شوم شهاب هوس
تو در کنار من از ماه ماه تری
ستاره های نگاه من از تو میپرسد
چگونه گریه کنم تا تو شک بد نبری
 1 دی 96

 

پروا نکن

از پیله ی خویشم رهان جان مرا پروانه کن
گر مانعم شد کِرمِ نفس، آتش کِشم پروا نکن
پای دل است اندر میان ، من در زمین تو آسمان
عقل است بند بال تن، عقل مرا دیوانه کن
دیوانه ی آشفته ی مستِ رها از بامِ من
آشفته ی زلفت شده. دستش بگیر و شانه کن
شاید خرابات دلم شد سجده گاه عاشقان
پس خانه را از باده ی بوی تنت میخانه کن
باید بیایی بی درنگ، من را بری پیش خودت
القصه این دیوانه را با دست خود فرزانه کن

 

سوال و جواب شعری

دستانم
کوتاه تر از آن است
که برایت ستاره بچینم
که لحظه هایت را
غرق شعر و ترانه کنم
تا بدانی چقدر دوستت دارم ..
اما قول می دهم
آن سوی مرزهایِ ابدیت
در همسایگیِ خدا
شبی آسمان را قرق کنم
برایت ..اصلا تمام بهشت را
یک ‌جا به نامت بزنم قول می دهم ..😊

 

پاسخ:

دستانم
کوتاه تر از آن است
که برایت ستاره بچینم
که لحظه هایت را
غرق شعر و ترانه کنم
تا بدانی چقدر دوستت دارم ..
اما قول می دهم
آن سوی مرزهایِ ابدیت
در همسایگیِ خدا
شبی آسمان را قرق کنم
برایت ..اصلا تمام بهشت را
یک ‌جا به نامت بزنم قول می دهم ..😊


[In reply to ]
می گفت بهشت را به نامم میزند
در خلوت تنهایی شبانه اش
دانه های سیب یادم را
می کارد
در باغ گلِ رازیانه اش
اصلا می رود پیش خدا
گریه میکند درِ خانه اش
آری آری بشر است و توجیه
این هم دلیل و نشانه اش
دوستم اگر میداشت
ساده با خودش میگفت.
او که نیست دلم
بدجور می کند بهانه اش
😔😔😔بهمن 96😞😞😞

دعواهای زنانه

مرا وارد دعواهای زنانه شان کرده اند
گیسوانی که خواب پریشانی ترا دیده اند

ماراتن بد

چه ماراتن بدی است اینکه دو شاعر حرف دلشان را پس شعرهایشان پنهان می کنند و از زمین و زمان میگویند تا از همانی بگویند که هرگز نمیگویند

آواز گنجشکها

نشستم وز آواز گنجشکها
برایت کتابی سخن ساختم
همه فصل فصلم جنون و جدل
همه خط به خطش به تو تاختم

 

پر از خواهشم؛ دل، تلاطم زده
سراسیمه سوی توام زُل زده
همه انتظارم؛ تو هم نیستی...
چنین بی تو من، بی تو من باختم

شب زلفت و بوسه آتشین
تنت ماه پاره, لبت جام چین
سلام علیکم قشنگم، همین
به اجزای شعرم نپرداختم

نشستم و در کنجِ خلوت، قلم
به دست شکسته وَ خسته دلم
برایت نوشت نازنینم گلم
من این بی کسی را ز تو ساختم

اول بهمن 95 پاک.گوهر