صحنه اول
از پمپ CNG که بیرون آمدم پیرمرد با ریشهای سفید و شارب بلند سر خم کرد :" به من کمکی کن، ضعیفم"
نگاهش کردم از سر دلسوزی و شفقت، آخه پدرم همیشه می گفت گدا را از در خونتون رد نکنید. به اندک پولی هم هست دست خالی نرود
سایه جلو ماشین را که پایین زدم نگاهی داخل ماشین کرد و گفت از نانت کمی بده
لهجه ترکی دلنشینی داشت
بهش تعارف کردم یه نصفه نان بربری بود خودم نصفه اش را خورده بودم. بقیه را دادم گفت نه یه کمی از نان بده. کمی از نان می شد اندازه یه کف دست که بهش دادم. با خودم گفتم عجب گدای سیری که صبح اول صبحی نانش را هم خورده اشتهایی نداره
2000 تومانش که دادم پول یه نان بربری هم نمیشد نان را 3000 تومان خریده بودم.
با خوشرویی از او دور شدم آفتاب گرمتر از همیشه به صورتم میخورد گرمایش اول صبح یک روز زمستانی میچسبید...
صحنه دوم
راه سلوک راه سختی است فقط به سجاده و تسبیح و ذکر و ورد نیست. گاهی باید منیتت را لگدمال کنی. گاهی باید برای امر معاش آنمقدر بچزی تا جکرت جانت تفتیده شود آه که میکشی آه خالص باشد هویی که میزنی الله لا اله الا هو باشد. آن وقت است که خدایت را میبینی که می بیندت میخواهدت میگیردت و دست گیرت میشود . گفتم دست گیر .... آوخ از روزی گه دستگیری پیر خراباتم مرا خرب کرده و اکنون باید پیاده راه گز کنم و خلایق روزگار را دستگیری کنم. مثلا فلانی به دلم نشسته است طالب است اما خبر ندارد بروم حالش را خوب کنم.
برو ای مرد لقمه نانی که دادی روزی امروزم میکنم و مرا قناعت به این لقمه نان کافی است. شاید گمان کنی که سیرم. آری سیرم نه سیر شکم. سیرم از دنیایی که پشیزی نمی ارزد و تو نمی دانی کهمن چه می گویم... حق نگهدارت
صحنه سوم
سرم به کار خودم بود گیج بودم از گذر عمر. زنم را تازه دیشب بستری کرده ام و امشب عملش می کنند. پولش را جور میکنم. امیدم بخدا. فقط بچه ها را چه کسی نگه دارد. ما که در این شهر تنهاییم. بچه سه ساله و شش ساله را کجا ببرم. اجاره را این ماه نمی دهم. صاحبخانه خودش میداند زنم مریض است. لابد درک میکند خرج بیمارستان بالاست. ماه دیگر با هم می دهم. امید بخدا
صحنه چهارم
ورزشم را کرده بودم که راننده سمند سفید رنگی داشت کمی تند می رفت مردی لاغر اندام و با موهای جو گندمی که کمی سرش هم خلوت بود سر پایین انداخته بود و از وسط خیابان رد میشد اصلا حواسش به سمند نبود. راننده را ندیدم اما انگار با گوشی حرف میزد او هم این بیچاره را ندیده بود.
سابیدگی لاستیک روی آسفالت حواس مرد را جمع خودش کرد میخکوب ایستاد میخکوب ماشین هم ایستاد به هم کمی خیره شدند. عابر پیاده سرش را پایین انداخت و دستش را بالا برد که مثلا ببخشید. راننده نگاهش را دزدید و رفت.
خدا رحم کرد واقعا خدا رحم کرد خدا به هردو آنها رحم کرد که اول صبحی گرفتار نشدند....
راستی نان گرم بربری برای صبحانه چه خوب می چسبد یادم باشد بروم نانوایی پایتخت بخرم.
زمستان اینجا خیلی سرد است همه سر به گریبان خودشانند. خدایا مردان راهت کجایند. نمیشد یکی مثل علامه حسن زاده اینجا زندگی میکرد؟