اشک ها و لبخندها
گریستن را دوست دارم خندیدن را هم. اما هربار که گریسته ام خنجر صدایم اسیر پنج دری حنجره بود و سکوت فریاد میکرد و سر بر می آورد و بر بلندبالای اشکریختن آبرویم را پیش مردمان سنگدل میبرد. مردمی که گریستن را عار می دانند آدم خندان را بی وقار.
من اما هر بار گریستن را پرواز در خلا دیدم و سبکبار پریدم. بالا رفتم و در میان زلال شوراب سرشک، چیزی فراتر از لخته های چرکین دنیای دون دیدم. آری لختی هم از این لخته های چرک و کثافت دون دنیاپرستان رخت بربستن می ارزد. می ارزد که آرزوکنی کاش بودند همدمانی که با دم گرمشان پرواز میکردیم و پروایمان نبود از حرف و حدیثهای پشت سر این جماعت شیپور به دستِ سرنا به دهان...
اما به راستی چرا در این دوست داشتنهای متضاد خندیدن و گریستن صدایت را گریه میبُرد، خنده اما قهقهه هایت را دوست دارد. قهقهه در قفای آنهمه دل شکستگی و بی کسی. گاهی لبخندِ یک لطیفه چنان به وجدت می آورد که دوست داری دستِ گرمِ دوست داشتنی اش را بگیری و با زبان بدن فریاد برآوری آی! پس چرا نشسته ای؟ پا شو! بلند بلند بر بلندای این فراز از زندگی به رقص آی و با رقاصه های واژگان مهرانگیزِ مهربانی گاهی هم سخیف بخند. برخیز، چونان موجی که از دریای پر تلاطم میتازد تا تازیانه زند بر هرچه سکون است و سکوت.
کدام یک بیشتر می ارزد؟ غوغای قهقه های خندیدن با امواج پر انرژی صدا یا رویای پریدن و پرواز بر بالهای بی حرفی؟
عاشقم بر لطف و قهرش من به جد
بوالعجب من عاشق این هردو ضد
مولانا
من هر دو را دوست دارم همانند بابایی که دست پسرش را گرفته و دخترش را بغل کرده است.
همانند مادری که نمیداند با چروک چهره ی دخترانگی اش خداحافظی میکند یا به بزرگ شدن دلبندش سلام می کند.
من این دو را دوست دارم مانند شاعری که دل نمیکَند از کلافِ سر درگمِ رشته کلامِ دیوانِ شعرهایی که هنوز نگفته است.
من اشک ها و لبخندهای بسیاری را تجربه کرده ام اما نمیتوانم منکر شوم که اشکهای خودم را کمی بیشتر میپرستم و لبخندهایم را تحفه های کوچک زیستن بر این بوم هفت سنگ هفتاد رنگ میبینم.
من اما هرگز نتوانستم اشکهای ترا ببینم. چشمان خیس بارانی برازنده نگاه من بود در بدرقه ی آخرین دیدار.
بِایستی و بدرودش بگویی، با همان حنجره قفل شده و هق هق بی صدا...
۷ فروردین ۱۴۰۰
نخست آنکه پاک گوهر يعني پاک نژاد. اصیل . مَحض . پاکزاد: