آی لیلی

آی لیلی، روستای ما بیا،

مردم اینجا خوب عاشق می شوند

خون لاله در رگ گلهای ماست.

یاسها با تو شقایق می‌شوند

آی لیلی بی قرارم کرده ای

بی تو دارم بوی باران میدهم

همچو مجنون نیستم دیوانه ات

من تو را می‌بینم و جان میدهم

آی لیلی طاقت افسردگی

در فراق تو ندارم زودتر

اخم کن، کاسه ای بشکن که تا

در نگاهت جان سپارم زودتر

اردیبهشت ۱۴۰۲

باد

گنده لاتی میکنی باد خزان
گرد و خاکی کرده ای در کوچه مان

سوت زن از لابلای پنجره
سر مکش در خانه تنهایمان

سوز دارد دست سردت بی وفا
نیست رحمی در تو با سوته دلان

سرد و گرم دهر میفهماندت
باد بودن به بود یا بادبان

گرد باد از فعل خود در پیچش است
وقت کردی دفتر تاریخ خوان

قصه ی باد است و تندیهای او
داستان کهنه گردن کشان

اردیبهشت ۱۴۰۴

صبح

شرشر گنجشک در دالان صبح
اشک شبنم بر رخ گلدان صبح

جیرجیرک ناله ی شبگیر کرد
از سر شب تا خود الان صبح

واق سگ‌های ده و بانگ خروس
از سحر با نیّت اعلان صبح

ای که گفتی هیچ در هیچ است "دهر"
ای که گفتی هیچ باشد این جهان
چشم بگشا تا که بینی جان صبح

چند روزی دور مان از شهر دود
تا شوی در ده خدای خان صبح

اردیبهشت ۱۴۰۴