کنارت یک بغل فنجان چای، انگار میچسبد

و رقص دود کام آخر سیگار میچسبد

میان نقشه های ذهن مالیخولیایی

لبی دزدانه از لبهای سرخ یار میچسبد

قلم بنویس بر کاغذ

بله ما دلبری داریم

که زیر بارش مهتاب

خیالت را بغل کرده

دلی تنگ و هوای بغض و ساز کوک و چشمان تری داریم

ولی حال خوشش این است

که از گیسوی تو عطر خوش دیدار می چسبد

برایت چای می‌ریزم

بجایت چای مینوشم

چه سرخ است چای لبهایت

چه داغ است چای دستانت

چه بغضی مانده در فنجان

چه اندوهی بخار چای دارد میکند پنهان

چه تلخ است چای وقتی که

نگاهم روی قاب خالی دیوار می چسبد

۳۰ دی ۱۴۰۲