ساخت یک شعر با کلمه Pakgohar  با هوش مصنوعی Chat GPT

این شعر را هوش مصنوعی با کلمه پاک گوهر Pakgohar برایم ساخته ترجمه اش را هم گوگل ترنلیت انجام داده

In the land of Pakgohar,
Where the mountains reach the sky,
And the rivers flow like silver,
There's a beauty that can't be denied.

The people here are kind and strong,
Their hearts as pure as gold,
Their traditions and customs rich,
A story that's yet to be told.

The bazaars are filled with colors and scents,
The food is simply divine,
From saffron rice to kebabs and stews,
Every bite is a taste of heaven.

The music here is soulful and deep,
With melodies that touch the heart,
And the dances are full of grace and joy,

در سرزمین پاکگهر
جایی که کوه ها به آسمان می رسند،
و رودخانه ها مانند نقره روان هستند،
زیبایی وجود دارد که نمی توان آن را انکار کرد.

مردم اینجا مهربان و قوی هستند،
دلشان مثل طلا پاک است
سنت ها و آداب و رسوم غنی آنها،
داستانی که هنوز گفته نشده است.

بازارها پر از رنگ و بو است،
غذا به سادگی الهی است،
از برنج زعفرانی گرفته تا کباب و خورش
هر لقمه ای طعم بهشت است.

موسیقی اینجا روح انگیز و عمیق است،
با ملودی هایی که قلب را لمس می کند،
و رقص ها سرشار از لطف و شادی است،
جشن هنر زندگی

ای پاکگهر چقدر ما را مسحور می کنی
با زیبایی شما، فرهنگ شما، روح شما،
باشد که همیشه مثل ستاره بدرخشی
و برای همیشه خانه محبوب ما باقی می ماند.

A celebration of life's art.

Oh, Pakgohar, how you enchant us so,
With your beauty, your culture, your soul,
May you always shine bright like a star,
And forever remain our beloved home.

اسکن متن از تصویر و عکس

اسکن متن از تصویر و عکس

Favorite music 🎵

Toygar Isikli

Eysan Unutamiyorum

 

موزیک ملایم دوست داشتنی

 

 

نظر آماری توماس کارلایل درباره مرکز ثقل زمین

این حقیقتی ریاضی است که پرت کردن این سنگریزه از دست من، مرکز ثقل جهان را جابه‌جا می‌کند.
"توماس کارلایل"
 

پانوشت: توماس به مفهوم میانگین دقیقا پی برده و این جمله دقیقا میانگین یا مرکز ثقل داده ها را تعریف میکند

سوال: جابجایی افراد در زمین با مرکز ثقل چه میکند؟ آیا چون هیچ اطلاعی از توزیع جابجاییها نداریم مرکز ثقل فرضی ما ثابت می ماند. آیا مرکز ثقل یک پارامتر مجهول با یک توزیع فرضی است که برای آن برآورد خاصی داریم. 

زیباست از دریچه آماری کاینات و زمین را فلسفی کاوش کرد

دیالوگی از فیلم روش خطرناک

بعضی وقتها باید یه کار غیر قابل بخشش بکنی تا بتونی به زندگی ادامه بدی.

 

( دیالوگی از فیلم روش خطرناک ).

از سید جمال الدین اسدآبادی

هر چه در یک جامعه تعصبات قومی و مذهبی شدیدتر باشد آن جامعه از سعادت و آبادی بی بهره تر خواهد بود . (سید جمال الدین اسدآبادی)

 

معمای ریاضی

چه عددی دنباله زیر را کامل می‌کند؟

؟؟؟؟     ۸۹     ۸۵     ۲۹     ۲۵     ۵

من آدم تاثبرگذاری هستم!

 

بارها در زندگی خود بر دیگران تاثیر داشته ایم یا به تاثی از دیگران روش خود را تغییر داده ایم.

آنچه مهم است غفلت از این دو است. یعنی آنگاه که تاثیرگذار بوده ایم قدر دانی نشده ایم. زمانی هم که به تاثی از دیگران عملی انجام داده ایم او را آگاه نکرده ایم.

دنیا نظامند است . خوبی و بدی بر قاعده ای استوارند. به نظر من قاعده آن قانون نشر است. بیایید به دیگران بها بدهیم آنها را به نیکی یاد کنیم اگر هم گمان می کنید لیاقتش را ندارند خود شما لیاقت تمجید را دارید و هستند کسانی که در نهان و (البته گاهی هم به ندرت آشکارا) از شما به خاطر این خصلت خوب تعریف خواهند کرد. انرژی مثبت آنرا قبل از آنکه درک کنید دریافت خواهید کرد.

اینها را برای این نوشتم که بگویم بیایید دیگران را بخاطر امتیازات مثبتی که دارند آگاه کنیم و به خودمان امیدوار باشیم که ما نیز سرچشمه خصلت های خوبی هستیم که اگر خود را باور کنیم منشا نیکی هستیم.

به همین خاطر داستانی را که سرکار خانم سنگ سفیدی برایم فرستاده اند در اینجا می آورم. و امیدوارم جزای نیک این ژیام خوب به خود ایشان به سرعت باز گردد.

همچنین به طور خاص میخواهم برای خانم... پیغام بگذارم  که خواهر من برای سختیهایی که تحمل می کنی و نامرامیهایی که می بینی بین خودت و خدایت قرار و مداری بگذار به او بگو خدایا تو ارحم الراحمینی. من آن را باور دارم برای همین نشسته ام گوشه ای دور از انتظار از مردم نا امید به لطف خلق و امیدوار به لطف خالق.

خیاطی میکنم تا روزیم را که تو تضمینش کرده ای به شکر تن سالم بگیرم نه به ذلت چشم انتظاری از دستهای مردان یا نامردان روزگار.

بگو خدایا این ایمانی که من به تو دارم در این روزگار کم مشتری دارد بهایی دارد که همه از آن با خبر نیستند بهایش نشاط روحی عبادت است آنرا از من دریغ مکن

بگو خدایا چگونه من که در برابر مولایم حضرت علی و بانوی یگانه عالم پشیزی هم نیستم اینگونه از نامرامی روزگار و نامردمی مردم زمانه ام می سوزم حال چه سختی کشیده شاه مردان عالم که در چاه ناله میزند تا دمی آرام گیرد.

بگو خدایا ترا دوست دارم و این دوستی را از تنهایی به دست آوردم پس مرا از تن های روزگار نجاتم ده.

یک یا خدای از سر عشق بگو و چرخ خیاطی را بچرخان که چرخ فلک به اراده اوست که می چرخد و از این ظلمهایی که می بیند دمی نمی ایستد که بپرسد.... گوش به فرمن خدایی است که باور دارد هم علیم است هم بصیر است هم سمیع است هم صبور است هم عادل است هم رحیم است هم مولا است و هم جبار.

ادامه نوشته

سایت مرجع جستجوی افراد بر اساس نام!!!!!!!!! زیباست

 

این سایت عجیب است. میگردد و در تمامی شبکه های اجتماعی نام مورد نظر را از نظر نام اول یا نام خانوادگی جستجو میکند. معنی آنرا می گوید . و معروفترین اشخاص را به این نام معرفی میکند و در آخر لیست همه افراد را با این نام ارا ئه میدهد. حتما برایتان دلنشین است کافی نام مورد نظر خود را در آن جسنجو کنید

 

 

لینک جستجوی نام

بلال فروشی که عضو شورای شهر شد

محمد ابراهیمی ملقب به ممد چکول(ممد کوچولو) که دارای بساط بلال فروشی (دستفروشی) در میدان شهر مهاباد است در روز 24 خرداد ماه امسال توانست تنها با 9 رای فاصله از نفر اول و با کسب بیشترین آرا به عنوان منتخب دوم به شورای چهارم این شهر راه یابد.

وی دارای مدرک لیسانس شیمی است و در قسمتی از شهر (میدان استقلال) زندگی می ‌کند که منطقه فقیرنشین مهاباد محسوب می‌ شود. ابراهیمی در پوستر تبلیغاتی خودش را اینگونه معرفی کرده است: اینجانب محمد چکول کاندیدای چهارمین دوره شورای اسلامی شهر مهاباد با دستانی خالی اما سرشار از امید به خدا اعلام می دارم حقیر بعد از چندین سال دستفروشی برای اثبات حسن نیت لیست اموال دارای منقول و غیرمنقول ام را به مردم شریف اعلام می دارم.

محمد ابراهیمی در ادامه با تاکید بر اینکه اگر به شورای دور چهارم راه یابم بعد از چهار سال اتمام شورا حاضرم لیست اموال ام را اعلام کنم، دارایی خود را به شرح ذیل عنوان کرده است: "دو دیگ دارم و یک فرغون و یک حساب بانکی دو میلیونی به همراه یک زمین قولنامه ای 10 در 10 متر"

به گزارش مهر،این دستفروش تحصیل کرده برنامه خاص تبلیغاتی برای ورود به شورا نداشته اما به دلیل محبوبیت اش در سطح شهر به ویژه مناطق عشایر نشین توانست در انتخابات این دوره شورای شهر مهاباد که 205 نفر نامزد رقابت می کردند و 80 درصد مردم هم شرکت کردند با رای بالا به عنوان منتخب دوم به شورای شهر مهاباد راه یابد.

بلال فروش مهابادی , شورای شهر , دوم شدن بالال فروش در شورای شهر

برای آشنایی بیشتر به سراغ محمد ابراهیمی رفتیم تا از برنامه ها و اهداف اش برایمان بگوید. آن چه می خوانید گزیده ای از مصاحبه با بلال فروشی است که منتخب شورای شهر شده است:

  • محمد ابراهیمی کیست و در کجا و چگونه زندگی را سپری می کند؟

27 ساله و متولد 24 بهمن ماه سال 65 هستم. ملقب به محمد چکول (ممد کوچولو) هستم و در یک خانواده فقیر 7 نفره و در شهر مهاباد زندگی می کنم. فرزند اول خانواده ام یک خواهر و دو بردارم دارای تحصیلات دانشگاهی هستند اما متاسفانه یک خواهر و بردارم دچار مشکل ذهنی (استثنایی) و مشکل تنفسی هستند، اما فقر هیچ گاه باعث نشده است از اراده و توانم برای رسیدن به اهدافم بازبمانم.

  • برای تامین هزینه های تحصیل یا امرار معاش مشغول چه کاری هستید؟

از هفت سال گذشته تاکنون مشغول بلال فروشی( دستفروشی) هستم و از این طریق ضمن تامین هزینه های تحصیل ام تاحدودی به امرار معاش خانواده ام هم کمک می کنم چون پدرم که دارای شغل آزاد و فصلی بود سه سالی است خانه نشین شده است. به دلیل نبود شغل مناسب و درآمد کافی تاکنون موفق به ازدواج نشدم.

  • به شغل دستفروشی یا همان بلال فروشی علاقه داشتید؟

فارغ التحصیل رشته شیمی از دانشگاه پیام نور مهاباد هستم و از ابتدای ورودم به دانشگاه به دلیل اینکه توان تامین هزینه های تحصیل را نداشتم مجبور به بلال فروشی شدم و بعد از فارغ التحصیلی نیز هر چه دنبال کار گشتم به در بسته خوردم.

بیکاری و اشتغال دغدغه و مشکل من نیست بلکه تمام جوانان با این مشکل دست و پنجه نرم می کنند این در حالی است که متاسفانه مسئولان کشور به جوانان به ویژه فارغ التحصیلان دانشگاهی اصلا توجه نمی کنند. من می توانم بیش از 15 جوان را در همین شهر مهاباد به شما معرفی کنم که با مدرک دانشگاهی لیسانس حتی فوق لیسانس از دانشگاه های معتبر و سراسری کشور مشغول کارگری، دستفروشی و... هستند.

متاسفانه هر بار به ادارات مراجعه می کنیم با جواب منفی آنها مواجه می شویم. خود من دو سال پشت سر هم برای کار به مراکز و ادارات مختلف مراجعه کردم اما به دلیل بی توجهی مسئولان دوباره مجبور به بلال فروشی برای امرار معاش شدم. تاکنون چند بار به بزرگان و مسئولان شهر مهاباد رجوع کردم ولی بی فایده است کسی به فکر اشتغال و بیکاری جوانان نیست.

  • چطور شد که به فکر شرکت در انتخابات شورای شهر افتادید؟

وقتی رنج و زحمت خودم و جوانان تحصیل کرده را دیدم که برای امرا معاش مجبور به کارگری یا دستفروشی هستند با تشویق و ترغیب تعدادی از دوستانم تصمیم گرفتم برای اصلاح بخشی از امور و مشکلات جوانان به ویژه اشتغال شانس خود را برای حضور در صندلی شورای شهر امتحان کنم. وقتی برای ثبت نام مراجعه کردم فکر نمی کردم حتی به عنوان نفر آخر هم انتخاب شوم اما تنها با اتکا و امید به خدا توانستم تنها با 9 رای فاصله از نفر اول با کسب هفت هزار و 266 رای به عنوان نفر دوم شورای شهر انتخاب شوم.

  • آیا برنامه خاصی برای حضور در شورای شهر مهاباد داشتید؟

همانطور که گفتم وقتی برای ثبت نام مراجعه کردم  اصلا انتظار انتخاب شدن به عنوان یکی از 11 عضو شورای شهر مهاباد را نداشتم. در این راستا با برنامه خاصی نیز به این انتخابات ورود نکردم. در مدت تبلیغات نیز تمام دوستانم و کسانی که من را می شناختند خودشان رایگان برایم ستاد زدند و تبلیغ کردند که از تمام کسانی که برایم زحمت کشیدند قدردانی می کنم.

  • چقدر خودتان برای تبلیغات در انتخابات شورای شهر هزینه کردید؟

من خودم آمده بودم که نفر آخر باشم و تنها هزینه تبلیغاتی ام در مجموع یک میلیون و 200 هزار تومان شد. بیشتر زحمات تبلیغاتی ام به صورت خودجوش بر عهده دوستان و آشنایان و مردمی که من را می شناختند بود و حتی بعد از انتخاب شدم 500 هزار تومان از هزینه تبلیغاتی ام توسط دوستان ام به من بازگردانده شد و سرجمع هزینه تبلیغاتی ام به 700 هزار تومان رسید. انتخابم را مدیون دوستانم و کسانی هستم که من را می شناختند و به من اعتماد کردند.

  • بعد از انتخابات و اعلام نتایج واکنش ها به انتخاب یک بلال فروش در مهاباد چگونه بود؟

خیلی از مردم و کسانی که من را می شاختند با ارسال پیام های تبریک ابراز خوشحالی می کردند و از اینکه یکی از جنس خودشان به شورای شهر راه یافته است خوشحال هستند من هم امیدوارم پاسخگوی اعتماد آنها باشم و بتوانم گره ای از مشکلات مردم را باز کنم.

  • شعار تبلیغاتی شما در انتخابات شورای شهر چه بود؟

شعار نداشتم و فقط جمله "تنها رنج کشیده ها هستند که درد هم را می فهند" را سرلوحه کارم قرار دادم. من با اتکا و امید به خدا وارد رقابت شدم و توانستم با اعتماد و حمایت های مردمی به عنوان منتخب دوم راهی شورای شهر شوم.

این بلال فروش یا آراء بی نظیر عضو شورای شهر شد + عکس

  • اولین کاری که بعد از آغاز فعالیت دور چهارم شوراها دارید چیست؟

کارهای زیادی برای رشد، آبادانی شهر و حل مشکلات مردمم در نظر دارم. به عنوان اولین کار با توجه به اینکه مهاباد کارخانه بازیافت زباله ندارد می خواهم با ایجاد این کارخانه هم بخشی از مشکل اشتغال را حل کنم هم در زمینه آبادانی شهرم تلاش کنم. همچنین می خواهم با انتشار اعلامیه ای از مردم مهاباد بخواهم تمامی ایده ها و برنامه های خود را در زمینه های عمران، فضای سبز، طرح های عمرانی مورد نیاز به من اعلام کنند تا با تشکیل کارگروه های متعدد با مشارکت مردمی این ایده ها را به عمل تبدیل کنم.

  • آیا تمامی این شعارها را در عمل به منصه ظهور خواهید رساند؟

همانطور که در اول صحبت هایم گفتم من اهل شعار دادن نیستم و باید بگویم چون از مسئولان در دو سه سال اخیر زیاد شعار شنیدم وارد رقابت شورای اسلامی شهر شدم، در سالهای اخیر آنقدر شعارهای بی عمل زیاد شده که مردم و جوانان از شعار دادن مسئولان خسته شده اند من هم با نیت پاک آمده ام به مردم و شهرم خدمت کنم.

  • فکر می کنید به تنهایی در شورای شهر از عهده امور بر می آئید؟

نه همانطور که نام نهاد شوراست باید تمام کارها با همدلی و حمایت همه جانبه و شورایی انجام شود. در این راستا از مسئولان انتظار دارم همانطور که مردم به من اعتماد کردند آنها هم اعتماد کنند و زمینه را برای کار و فعالیت بیشتر فراهم کنند.

این از شگفتی های انتخابات شوراهای اسلامی شهر و روستا در ایران است که برای اولین بار یک بلال فروش (دستفروش) تحصیل کرده توانست کرسی دوم شورای اسلامی شهر مهاباد را به نام خود ثبت کند

تست بینایی

لطفا عینکی ها بدون عینک نگاه کنن تا بهتر متوجه بشوند

یک جمله معروف از البرت انشتین هم تقدیم میکنم

ادامه نوشته

معما


صد نفر دور یک میز دایره ای نشسته اند . اگر هر نفر بغل دستی اش را بکشد ( نفر شماره 1 ، نفر شماره 2 را بکشد . نفر شماره 3 ، نفر شماره 4 را بکشد و همين كار به صورت چرخشي ادامه پيدا كند ) آخرین نفری که زنده میماند شماره چند است ؟

 

ادامه نوشته

نگاه آماری به قلب انسان


قلب

      قلب شما نوعی تلمبه معجزه آساست

که خون را در بدن شما به جریان درمیاورد

 

 و اما چه تلمبه حیرت‌زایی!

 

      قلب در هر تپش تقریبا نصف لیوان خون را
 در بدن پخش می‌کند
       


و
 در هر دقیقه برابرست با  8 لیتر
و یا هشت بطری یک لیتری
      
    
و در هر ساعت حدود 500 لیتر

 یا 500 بطری یک لیتری
         

 

و روزانه حدود 10.000 لیتر خون بوسیله این تلمبه
 درون رگهای شما هدایت می‌شود


اگر هر وان حمام حدود 200 لیتر باشد

 

حدود 50 وان حمام را در روز پر میکند

  

 

و در طول عمر 60 ساله به طور متوسط
 قلب یک انسان 250.000.000 لیتر خون را

تلمبه میکند

 

اگر هر استخر المپیک حدود 1.500.000 لیتر باشد

 

پس در طول عمر 60 ساله

قلب حدود 170 استخر المپیک را
 با خون پر خواهد کرد


که برابر است با 8500 تانکر تریلر
 

 

اگر تانکر ها در یک ردیف در جاده قرار بگیرند

طول آنها به 13 کیلومتر میرسد

-------------------------------
 

قلب روزانه صدهزار بار برای شما می‌‌تپد


نه برای
 دعوا و درگیری و استرس و غم و غصه و حسادت
 و رقابت و دلهره و نگرانی و  همه بدی های دیگر
   
 شاد و آرام و شکر گذار باشیم
چون 
.
.
.
 هنوز برای دل خودش میتپ

 

 

عمق عشق

 

عمق عشق

داستان مرگ


یارو نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش ...
مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت ...

مرده یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعدا ...

مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت
توئه ... مرده گفت :
حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر ... مرگ قبول کرد
و مرده رفت شربت بیاره...

توی شربت 2 تا قرص خواب خیلی قوی ریخت ... مرگ وقتی شربته رو خورد به
خواب عمیقی فرو رفت...
مرده وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد نوشت آخر لیست ... و
منتظر شد تا مرگ بیدار شه ...

مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت ...
بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم ...

نتیجه اخلاقی:

سر هرکسی رو میشه کلاه گذاشت... الا سر مرگ....
سر مرگ رو تابحال هیچ کس نتونسته کلاه بگذاره... بیاییم با زنده ها هم ...
منصفانه رفتار کنیم تا به وقت رسیدن مرگ هم منصفانه بپذیریم که وقت
رفتمونه و بی جهت تلاش مذبوحانه نکنیم

وکالت هيچ اصفهاني را بر عهده نگيريد !!

مامور اداره ماليات (آی آر اس) آمريکا تصميم ميگرد تا دارائي يک تاجر
اصفهاني را حسابرسی بکند و اورا با فرستاده احضاريه ای به اداره ماليات
فرامی خواند.
صبح روز مقرر تاجر پير با وکيلش به اداره حسابرسي مراجعه ميکند .

>>نتيجه اخلاقي داستان که در ادامه امده است: وکالت هيچ اصفهاني را بر عهده نگيريد !!

ادامه نوشته

بازدیدمجازی ازبرج میلاد


پانورامای هوایی برج را هم حتما ببینید....فوق العاده است
 

بازدیدمجازی ازبرج میلاد 

برای مشاهده اینجا کلیک کنید

 

ارزش زیادی در بلاها وجود دارد

درسی از ادیسون

ادیسون در سنین پیری پس از اختراع لامپ، یكی از ثروتمندان آمریكا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزینه می كرد.

این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.

در همین روزها بود كه نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتاً كاری از دست كسی بر نمی آید و تمام تلاش مأموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است. آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود.

پسر با خود اندیشید كه احتمالاً پیرمرد با شنیدن این خبر سكته می كند و لذا از بیدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید كه پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یك صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می كند.

پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید كه پدر در بدترین شرایط عمرش بسر میبرد.

ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ میبینی چقدر زیباست! رنگ آمیزی شعله ها را میبینی؟ حیرت آور است! من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! كاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. كمتر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟

پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می كنی؟

چطور می توانی؟ من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟

پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاری بر نمی آید. مأمورین هم كه تمام تلاششان را می كنند. در این لحظه بهترین كار لذت بردن از منظرهایست كه دیگر تكرار نخواهد شد!
در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فكر می كنیم! الآن موقع این كار نیست!

به شعله های زیبا نگاه كن كه دیگر چنین امكانی را نخواهی داشت!

فردا صبح ادیسون به خرابه ها نگاه کرد و گفت: "ارزش زیادی در بلا ها وجود دارد. تمام اشتباهات ما در این آتش سوخت. خدا را شکر که می توانیم از اول شروع کنیم."

توماس آلوا ادیسون سال بعد مجدداً در آزمایشگاه جدیدش مشغول كار بود وهمان سال یكی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یك سال پس از آن واقعه اختراع کرد.

ارزش زیادی در بلاها وجود دارد چون 

تمام اشتباهات در آن از بین میرود

تفاوت فقیر و پولدار

Inline image 1

دو روز مانده به پایان حیات

دو روز مانده به پایان حیاتش تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است
تقويمش پرشده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود
پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا
بگيرد

داد زد و بد و بيراه گفت
، خدا سكوت كرد
جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت
خدا سكوت كرد
آسمان و زمين را به هم ريخت
خدا سكوت كرد
.به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد
خدا سكوت كرد
كفر گفت و سجاده دور انداخت

خدا سكوت كرد
دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد
خدا سكوتش را شكست و گفت:
"عزيزم،اما يك
روز
ديگرهم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جاروجنجال
ازدست دادی، تنها يك روزديگرباقیست، بيا ولااقل اين يك روزرا زندگی كن"
لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟...
"خدا گفت:

"آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و
آنكه امروزش را در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد"
آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت:
"حالا برو و يک روز زندگی كن

او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می‌درخشيد، اما
می‌ترسيد حركت كند، می‌ترسيد راه برود، می‌ترسيد زندگی از لا به
لای
انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايي ندارم، نگه
داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟بگذاراين مشت زندگی را مصرف كنم.."
آن وقت شروع به دويدن كرد
زندگی را به سر و رويش پاشيد

زندگی را نوشيد
و زندگی را بوييد
چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود
مي تواند بال بزند
می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد
می تواند ....
او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد
زمينی را مالك نشد
مقامی را به دست نياورد
اما ...
اما در همان يك روز
دست بر پوست درختی كشيد
روی چمن خوابيد
كفش دوزی را تماشا كرد
سرش را
بالا گرفت و ابرها را ديد
و
به آنهايی كه او را نمی‌شناختند سلام كرد
و
برای آنها كه دوستش نداشتند
از ته دل دعا كرد
او در همان يك روز آشتی كرد
و
خنديد و سبك شد
لذت برد
و
سرشار شد و بخشيد

عاشق شد وعبور كرد و تمام شد
او همان يك روز زندگی كرد
فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند:
"امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست
زندگی انسان دارای طول،عرض وارتفاع است ؛
اغلب ما تنها به طول آن می انديشيم،

اما آنچه که بيشتر اهميت دارد،
عرض يا چگونگی آن است.
امروز را از دست ندهيد،
آيا ضمانتی
برای طلوع خورشيد فردا وجود دارد!؟
لطفا اين متن را برای دوستان خود ارسال نماييد
کسانی که برايتان ارزشمند هستند
اما اگراين کار را انجام نداديد
نگران نباشيد
هيچ حادثه ناخوشايندی براي شما رخ نخواهد داد
شما تنها اين فرصت را که به دنيای شخص ديگری با اين مطلب روشنايی بيشتری

ببخشيد، از دست خواهيد داد
کسی چه می داند
شايد يکی از دوستان شما هم اکنون .بيشترين نياز را به خواندن اين مطلب داشته
باشد

I hope your day is filled with love

انهایی که می روند آنهایی که می مانند. داستان ایران وطن ما

این متن را به نقل از یکی از دوستان خوبان با عنوان نشریه دانشجویان شریف دریافت کرده ام. وحقیقت زیبایش قابلیت نشر لحظه به لحظه را دارد.


آنها که می‌روند وطن‌فروش نیستند. آن‌هایی که می‌مانند عقب مانده نیستند. آن‌هایی که می‌روند، نمی‌روند آن طرف که مشروب بخورند. آنهایی که می‌مانند، نمانده‌اند که دینشان را حفظ کنند. همه‌ی آنهایی که می‌روند سبز نیستند. همه ی آن‌هایی که می‌مانند پرچم به دست ندارند. آن‌هایی که می‌روند، یک ماه مانده به رفتنشان غمگین می‌شوند. یک هفته مانده می‌گریند و یک روز مانده به این فکر می کنند که ای کاش وطن جایی برای ماندن بود. و آن‌هایی که می‌مانند، می مانند تا وطن را جایی برای ماندن کنند

مثال 20دلار چروکیده

یک سخنران مشهور سمینارش را با در دست گرفتن بیست دلار اسکناس شروع کرد
 
او پرسید چه کسی این بیست دلار را می خواهد؟
 
دست ها بالا رفت.او گفت:من این بیست دلار را به یکی از شما می دهم
 
اما اول اجازه دهید کاری انجام دهم.
 
او اسکناسها را مچاله کرد و پرسید چه کسی هنوز این ها را می خواهد؟
 
باز هم دست ها بالا بودند.او جواب داد خوب. اگر این کار را کنم چه؟
 
او پول ها را روی زمین انداخت و با کفشهایش آنها را لگد کرد
 
بعد آنها را برداشت و گفت:
 
مچاله و کثیف هستند حالا چه کسی آنها را می خواهد؟
 
بازهم دستها بالا بودند
 
سپس گفت:
 
هیچ اهمیتی ندارد که من با پولها چه کردم شما هنوز هم آن ها را می خواستید
 
چون ارزشش کم نشد و هنوز هم بیست دلار می ارزید.
 
اوقات زیادی ما در زندگی رها می شویم، مچاله می شویم
 
و با تصمیم هایی که می گیریم و حوادثی که به سراغ ما می آیند آلوده می شویم .
 
و ما فکر می کنیم که بی ارزش شده ایم
 
اما هیچ اهمیتی ندارد که چه چیزی اتفاق افتاده یا چه چیزی اتفاق خواهد افتاد.
 
شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهید.
 
کثیف یا تمیز،مچاله یا چین دار
 
شما هنوز برای کسانی که شما را دوست دارند بسیار ارزشمند هستید.
 
ارزش ما در کاری که انجام می دهیم یا کسی که می شناسیم نمی آید
 
ارزش ما در این جمله است که: ما که هستیم؟
 
*هیچ وقت فراموش نکنید که شما استثنایی هستید*

داستان فقر شکايت صاحبخانه از مستاجر

مردی با تسلیم شکوائیه ای به قاضی شورای حل اختلاف گفت: چندی قبل خانه محقر و مخروبه ای را در چند کیلومتری حاشیه یکی از شهرک های مشهد خریدم. اما چون وضعیت مالی مناسبی نداشتم اتاقی را که گوشه حیاط بود اجاره دادم.
مدتی از اجاره منزل نگذشته بود که احساس می کردم فرزندان خردسالم دچار افسردگی شده اند. وقتی از سرکار به خانه می آمدم آن ها از من طلب «کباب» می کردند من که توان خرید «گوشت» را نداشتم هر بار با بهانه ای آن ها را دست به سر می کردم تا این که متوجه شدم هر چند روز یک بار از اتاقی که به اجاره واگذار کرده ام «بوی کباب» می آید و همین موضوع باعث شده تا فرزندانم از من تقاضای کباب بکنند.
شاکی این پرونده ادامه داد: دیگر طاقتم طاق شده بود هرچه سعی کردم برای فرزندانم کباب تهیه کنم نشد این در حالی بود که بوی کباب های مستاجرم مرا آزار می داد به همین دلیل از محضر دادگاه می خواهم رای به تخلیه محل اجاره بدهد تا بیش از این خانواده ام در عذاب نباشند.
قاضی باتجربه شورای حل اختلاف که سال هاست به امر قضاوت اشتغال دارد، هنگامی که این ماجرا را تعریف می کرد اشک در چشمانش حلقه زد او گفت: پس از اعلام شکایت صاحبخانه، مستاجر او را احضار کردم و شکایت صاحبخانه را برایش خواندم.
مستاجر که با شنیدن این جملات بغض کرده بود گفت: آقای قاضی! کاملا احساس صاحبخانه را درک می کنم و می دانم او در این مدت چه کشیده است اما من فکر نمی کردم که فرزندان او چنین تقاضایی را از پدرشان داشته باشند.
او ادامه داد: چندی قبل وقتی به همراه خانواده ام از مقابل یک کباب فروشی عبور می کردیم فرزندانم از من تقاضای خرید کباب کردند اما چون پولی برای خرید نداشتم به آن ها قول دادم که برایشان کباب درست می کنم. این قول باعث شد تا آن ها هر روز که از سر کار برمی گردم شادی کنان خود را در آغوشم بیفکنند به این امید که من برایشان کباب درست کنم
 
اما من توان خرید گوشت را نداشتم تا این که روزی فکری به ذهنم رسید یک روز که کنار مغازه مرغ فروشی ایستاده بودم مردی چند عدد مرغ خرید و از فروشنده خواست تا مرغ ها را خرد کرده و پوست آن ها را نیز جدا کند. به همین دلیل به همان مرغ فروشی رفتم و به او گفتم اگر کسی پوست مرغ هایش را نخواست آن ها را به من بدهد.
روز بعد از همان مرغ فروشی مقداری پوست مرغ پرچربی گرفتم و آن ها را به سیخ کشیدم. فرزندانم با لذت وصف ناشدنی آن ها را می خوردند و من از دیدن این صحنه لذت می بردم. من برای شاد کردن فرزندانم تصمیم گرفتم هر چند روز یک بار از این کباب ها به آن ها بدهم اما نمی دانستم که ممکن است این کار من موجب آزار صاحبخانه ام شود.
قاضی شورای حل اختلاف در حالی که بغض گلویش را می فشرد ادامه داد: وقتی مستاجر این جملات را بر زبان می راند صاحبخانه هم به آرامی اشک می ریخت تا این که ناگهان از جایش بلند شد و در حالی که مستاجرش را به آغوش می کشید
گفت: دیگر نگو! شرمنده ام من از شکایتم گذشتم

کاريکاتورهاي مفهومي 2

کاريکاتورهاي بسيار زيبايي هستند

مخصوصا اون طناب کشي مردان روي صخره

ادامه نوشته

کاريکاتورهاي مفهومي

بسيار زيبا و قابل تاملند.

از آقايي روشان بابت ارسال آنها متشکرم

ادامه نوشته

داستان پائولو کوئلیو

ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند. سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد. وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه ...به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!

بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند. اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد. در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد.

دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند.

آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان روی  صندلی پشتی می‌بیند، و ظرف غذایش را که دست‌نخورده روی میز مانده است.

توضیح پائولو کوئلیو:

من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم می‌کنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار می‌کنند و آنها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند. داستان را به همۀ این آدم‌ها تقدیم می‌کنم که با وجود نیت‌های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می‌کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند.

چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل احمق‌ها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر می‌کرد در بالاترین نقطۀ تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانش‌آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد، و هم‌زمان می‌اندیشید: «این اروپایی‌ها عجب خُل‌هایی هستند!»

 

منبع: وبلاگ شخصی پائولو کوئلیو

وصيت نامه مجازي گابريل گارسيا مارکز خالق اثر صد سال تنهائی برنده نوبل ادبیات،

و اینهم خداحافظی يا وصيت نامه آن لاين یکی از غول های ادبیات قرن بیستم و برنده نوبل ادبیات، خالق
صد سال تنهائی : گابریل گارسیا مارکز


گابریل گارسیا مارکز به سرطان لنفاوی مبتلاست و می‌داند عمر زیادی برایش باقی
نیست.بخوانید چگونه در این نامه‌ی کوتاه از جهان و خوانندگان خود خداحافظی
می‌کند:


اگر پروردگار لحظه‌ای از یاد می‌برد که من آدمکی مردنی بیش نیستم و فرصتی ولو
کوتاه برای زنده ماندن به من می‌داد از این فرصت به بهترین وجه ممکن استفاده
می‌کردم. به احتمال زیاد هر فکرم را به زبان نمی‌راندنم، اما یقیناً هرچه را
می‌گفتم فکر می‌کردم. هر چیزی را نه به دلیل قیمت که به دلیل نمادی که بود بها
می‌دادم. کمتر می‌خوابیدم و بیشتر رویا می‌بافتم؛ زیرا در ازای هر دقیقه که
چشم می‌بندیم، شصت ثانیه نور از دست می‌دهیم. راه را از‌‌ همان جایی ادامه
می‌دادم که سایرین متوقف شده بودند و زمانی از بستر بر می‌خواستم که سایرین
هنوز در خوابند. اگر پروردگار فرصت کوتاه دیگری به من می‌بخشید، ‌ ساده‌تر
لباس می‌پوشیدم، در آفتاب غوطه می‌خوردم و نه تنها جسم که روحم را نیز در
آفتاب عریان می‌کردم. به همه ثابت می‌کردم که به دلیل پیر شدن نیست که دیگر
عاشق نمی‌شوند، بلکه زمانی پیر می‌شوند که دیگر عاشق نمی‌شوند. به بچه‌ها بال
می‌دادم، اما آن‌ها را تنها می‌گذاشتم تا خود پرواز را فرا گیرند. به سالمندان
می‌آموختم با سالمند شدن نیست که مرگ فرا می‌رسد، با غفلت از زمان حال است. چه
چیز‌ها که از شما‌ها [خوانندگانم] یاد نگرفته‌ام ... یاد گرفته‌ام همه
می‌خواهند بر فراز قله‌ی کوه زندگی کنند و فراموش کرده‌اند مهم صعود از کوه
است. یاد گرفته‌ام وقتی نوزادی انگشت شصت پدر را در مشت می‌فشارد، او را تا
ابد اسیر عشق خود می‌کند. یاد گرفته‌ام انسان فقط زمانی حق دارد از بالا به
پایین بنگرد که بخواهد یاری کند تا افتاده‌ای را از جا بلند کند. چه چیز‌ها که
از شما یاد نگرفته‌ام ... . احساساتتان را همواره بیان کنید و افکارتان را
اجرا. اگر می‌دانستم امروز آخرین روزی است که تو را می‌بینم، چنان محکم در
آغوش می‌فشردمت تا حافظ روح تو گردم. اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که
تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم «دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو خود این را
می‌دانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما
دهد. کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آن‌ها
علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا
ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی
که بلدی استفاده کن. هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی
در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن. به دوستان و همه‌ی
آنهایی که دوستشان داری  بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل
امروز خواهد بود و روز بی ارزشی خواهی داشت. ... . همراه با عشق

گابریل گارسیا مارکز





عکس زيبا

عکس زيبا به اين وبلاگ سر بزنيد يک عکس زيبا از نماز خواندن يک مرد دارد.

مدير و منشي

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن

منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن

شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن

معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام

پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم

آدرس مرجع

 

ادامه نوشته

به سلامتي رفيق

سلامتی...

سلامتی رفیقی که تو رفاقت کم نزاشت ولی کم برداشت تا رفیقش کم نیاره

.

به سلامتی اون دلی که هزار بار شکست ولی هنوزم شکستن بلد نیست

آدرس مرجع

 

ادامه نوشته