اول یه داستان بگم که می دونم حداقل یه مخاطب خوب دوست داشتنی برای داستانهام دارم
یه روز توی یه شهر مسابقه دوی سرعت میان جوانان برگزار میشه. در این مسابقه یه جوون که میدیده استعداد دویدن داره کفشهای کتانیشو پاش میکنه و میره مسابقه. توی میدان مسابقه خیلی مشتاق دویدن دیده نمیشد اما همه از جایزه اش می پرسیدن.
بعضیا جوون قصه ما رو شماطت میکردن که چقدر حریص گرفتن جایزه است.
یکی میگفت از همین الان کفشاشو پاش کرده که بدوه جایزه رو بگیره
یکی از هم مسابقه ای ها بهش گفت نمیشد تو هم مث ما بودی همجنس ما بودی جوون که سراپای خودشو نگاه میکرد چیزی خرق عادت ندید گفت مگه من کجایی ام. شنید از کفش سفید کتانیت معلومه که تو جنست کجایی باید باشه!!!
گوشه میدون چندتایی بیکار علاف وایساده بودن:عجب ابلهانی هستن اینا دیگه... آخه بابا کی کفششو توی این سنگلاخ خیابون میسابونه؟ بعدش که چی؟! که بهش بگن دونده. لابد واسه اون جایزه آخر مسابقه است. اونم که کاپه میدنش به مدرسه ات نه به خودت. جوون عقلت کامل نیست وگرنه میفهمیدی این رسیدن به دویدنش نمی ارزه. خودتو به مشقت میندازی بدوی برسی به چی. از این به بعد باید به هرکی که بهت میگه برام بدو بگی چشم. آخرش هم اگه بدوی میگن وظیفه اش بود ندوی هم میگن ما از اولش گفتیم اینکاره نیست. ته همه حرفا اینو بدون "اگه قبول کنی من به عقلت شک میکنم".
بالاخره پیرمردی گوژپشت از وسط مسابقه رد شد و گفت همه چی بچه بازی شده مسابقه هم مسابقه دوره ما یه کدخدایی بود که با الاغش می تاخت و به ما بچه ها میگفت هرکی بتونه به الاغ من برسه امروز رو چوبش نمیزنم...
اما بعد
چندتایی آمدند و گفتند که بیا و برنامه بده گفتمشان آخه برادران. شما که مستحضرید منو انتخاب نمیکنن اگه هم انتخاب کنند میشم غریبه که جرمش از اردکانی بودن کمتر نیست.
گفتن شما برنامه بده و لله عاقبة الأمور. منم گفتم برنامه میارم که تکلیف شرعی اعضای شورا بیشتر بشه که فردی را بی برنامه انتخاب نکنند و من آخرین گزینه اونا باشم.
رفتم و جواب سوالات رو دادم گویا مورد پسند هم قرار گرفت و شورا منو به عنوان یکی از گزینه های اصلی خودش معرفی کرد. این تا اینجای داستان. و منکه فکر میکردم از سر اجبار یا اصرار چند نفر آمده ام دیدم واقعا اینطور نیست اونها به دنبال مرد عمل هستند و البته مرا در مرد علم بودن برازنده تر دیدند تا مرد عمل و هراسیدند که مبادا آنچه می گویم نشود.
مردم میبد
مردان شورای شهرتان از مردمانشان میترسند که هر کاری بکنند هستند کسانی که تلخ بکنند مزاجشان را .
گویا مرامشان بر این است که هرچه مسوولین طبخ کنند بادی است و نبات میطلبد آنهم نبات قند واره های کلامشان پشت سر این و آن....
اما چند نکته:
1- به شورای شهرتان ببالید که واقعا دغدغه شهر را دارند
2- به اونها و به شهرداری که انتخاب میکنند احترام بگذارید توهین نکنید تهمت نزنید که دلسرد نشوند
3- به شورایی که افراد را بر اساس شاخصهای توانایی در مدیریت شهر انتخاب کرده اند نه بر اساس محله و بومی بودن و منتسب به این و آن واقعا قبطه بخورید که همچین اعضایی را در کمتر شورای شهری خواهید یافت
4- به جرات بگویم اعضای شورای شهر میبد اراده کرده اند میبد را به نقطه اعلا برسانند پس با آنها همراهی و همکاری کنید
5- به راستی چرا در میبد شکواییه به کم کاری پر رنگ تر از شهادت به کار درست کردن است. به جای نفرین به تاریکی شمعی روشن کن.
6- برای داشتن میبدی سرافراز و سربلند ، میبد در قامت علم و عمل ، همگی به اندازه بضاعتی که دارید قیام کنید این شهر به یک یا علی نیاز ندارد به یک میبد یک صدای یا علی گو نیازمند است.
یا علی.