شعر مرگ مادر
مرد سبزی زیر بار غصه ی پاییز پژمرد
رنگ رنگ، برگ هایش ریخت ریز ریز تا مرد
مرد قصه چون صنوبر بود واندر برش دامان سبز آرزو, امید
همچو سرو آزاد بود از غم بهرام وز ناهید
لیکن این کوه کهن این سنگ سخت گرده زیر بار گران طاقت دوران
ناگهان افتاد تا افتاد چشمش به جسم لاغر و فرتوت مادر جان
سخت پایش سست شد دست و دلش لرزید
مادرش را دیگر او هرگز نخواهد دید
وای این لحظه را هرکس نیارد طاقت دیدن
لحظه ی ققنوس کشتن وز میان شعله همچون خویش زاییدن
شمع جان مرد میسوزد از این پروانه مادر، گرد شمع عشق پاییدن
لحظه ی رفتن فنا گشتن دوباره آفریدن خوب روییدن
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی ۱۴۰۲ ساعت 1:37 AM توسط علیرضا پاک گوهر
|
نخست آنکه پاک گوهر يعني پاک نژاد. اصیل . مَحض . پاکزاد: