گاهی مرا وا می‌نهی در بین این لولی‌وشان
شب گرد چشمان توام، من را کنار خود نشان


گاهی رهایم می‌کنی، بی‌رهنمایم می‌کنی
پیرم ندارم پای دل، تا گیرم از رویت نشان


گاهی به شهر زاهدان، گه بین صوفی‌وارگان
آنان چنان قوم یهود، اینان چنین هوهوکشان


می‌سوزم و می‌سازم و می‌دوزم این رختی که بخت
کرده تنِ چشمی که می‌‌ریزد شرار خونفشان


شاید مرا گم کرده‌ای، مانند مردم کرده‌ای
مردم میان مردمت، من را به پیش خود نشان


حال عجیبی دارد این دیوانه‌‌ی بی‌آشیان
شوریده‌ای بی‌خانمان، در جان او آتشفشان


شاید همین یک بیت را روزی به پایت ریختم
با عشق تو باریده‌ام از آسمان‌ بس کهکشان


با گیسوانت کاشکی آخر به زنجیرم کشی
یک شانه می‌خواهد فقط بغض غریب بی‌نشان

بهمن 1403