هي مي اايم و مينشينم و نگاه ميكنم و نميبينمت

باشد. نيا مثل خيلي قديما كه قاصدك مي اامد و خوشحال به يك خوش خبري بوديم و بي خبر از همه جا كه جايي خبري نيست

ما گنجشك روزيهاي نديدن دانه ايم سر پرچين خيال يك كاسه گندم و يك بغل بوي عطر ياس

دست بردار از سر بي كسي ما

بگذار خوابهاي كودكانه ام پشت پستوي خانه مادربزرگم برود تا ته همان روزنه نوري كه از سقف خانه ميزد تو و ستوني مخروطي از نور ميافتاد كف اتاق 

   و من مي رفتم فرو كه اين ذرات غلطان در نور چيستند و چرايند و ميرفتم تا غرقه شدن در خلسه گاه خواب

 

باشد نيا. تو كه نباشي ذرات مخروط نور هستند و خلسه خواب جايي نميرود اما ميشد خيالت را جاي معلق ماندن در فضا يا قايم ماندن پشت پرچينها و پستوها سراغ قاصدكي كه اامده بود را بگيرد و با او همان سمتي برود كه بوده اي. نشانش هم به همان نشان عطر ياس و بوي گندم