از پیله ی خویشم رهان جان مرا پروانه کن
گر مانعم شد کِرمِ نفس، آتش کِشم پروا نکن
پای دل است اندر میان ، من در زمین تو آسمان
عقل است بند بال تن، عقل مرا دیوانه کن
دیوانه ی آشفته ی مستِ رها از بامِ من
آشفته ی زلفت شده. دستش بگیر و شانه کن
شاید خرابات دلم شد سجده گاه عاشقان
پس خانه را از باده ی بوی تنت میخانه کن
باید بیایی بی درنگ، من را بری پیش خودت
القصه این دیوانه را با دست خود فرزانه کن