سالها است که شعر نمی تواند آرامم کند موسیقی روحم را پرواز نمی دهد و با کتابهای رمان خوابم نمی برد.

سالها است که می خوانم و می نویسم اما نه برای دل خودم. برای تکلیف و درس و مشق

کودکیهایم از مشق چیزی نفهمیدم و بیزار بودم از تکلیف

دنبال سوال بودم و جواب

پی در پی صخره های ندانستن را در نوردیدم تا به دشت سرسبز دانایی برسم. با لااقل پای تک درخت بلندی آرام بگیرم و زیر چتر پهن سبزش از سایه تیره خیال پردازش لذت ببرم. لختی خودم شوم و از این دانایی بهره ببرم.

دشتی که ندیدم هیچ درختانی دیدم خشکیده و بی بهره

کوه هایی دیدم که اگر از او بالا روی تنها لذتی که به تو می دهند حس پرت شدن و تمام شدن است

دانش، بیش از اندازه کوچک است و جهان بیش از اندازه ناشناخته

 

من حتی تو را هم نشناختم. تو که در دستانم واژه های ایثار را می ریختی و من کودکانه نقل و نبات شیرین عشق ورزی را می مکیدم و هیچ پروایم نیود از دیابت پیری

اما اکنون که پا به سن گذاشته ام نمیدانم ایا هنوز هم می شود کرانچی را با ولع خورد؟

 

نمی دانم، شاید دیگر دانستن به هیچ دردم نخورد