هر بار می آمد و می نوشت و میرفت

و من درگیر حرفهای هش الهفت

می آمد و می نوشت: اشنا

و من کنج پستوی صدها صدای اسیر غربت بینوا

اینبار که می آیی 

ای آشنا

ای یار

ای رفیق

یا هیچ مگو و برو

یا مرهمی بگذار بر زخمهای کهنه عمیق

این زندگی خود معما است

وقتی برای کاویدن نمی ماند و فرصتی بری پرسیدن